جستجوی اين وبلاگ

در حال بارگیری...

پنجشنبه ۹ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

18 تیر

شهرت : دانشجو آدرس : کوی دانشگاه جرم : آزادی خواهی مجازات : پرتاب از ارتفاع يک دهه گذشت. شايد در خاطرت باشد. هجدهم تير هفتادو هشت را ميگويم.ماجرا از آنجا شروع شد که مخالفان اصلاحات اقدام به بستن يک روزنامه کردند. امّا با اعتراض دانشجويان مواجه شدند. اجتماعات و تظاهرات دانشجویان برپا شد و عده نیز از مردم به آنان پیوستند. آن روز گذشت اما در نیمه شب عده ای مسلح به کوی دانشگاه تهران و خوابگاه دانشجویان حمله کردند و گرگ صفت آنان را دریدند و حتی عده ای از بزرگانشان را نیز از اتاق هایشان به پایین پرتاب کردند و کشتاری ناجوانمردانه انجام دادند. تنها دلیل این کشتار آزاری خواهی و البته کمی هم روشن فکری آنان بود. خصایصی که همیشه در میان دانشجویان وجود داشته است. البته این تمام ماجرا نبود . درگیری ها به خیابان ها هم کشیده شد و در اعتراض به این کشتار حتی برخی هم ترور شذند. بیاد داریم آن سخنان را که که چه سنگ دلانه جاری شدند : اینان دلم را به درد آوردند. کمی هم اشک! این تنها پاسخی بود که پس از آن کشتار به دانشجویان داده شد. ده سال گذشت.جنبشی دیگر پا گرفت که اعضای آن علاوه بر دانشگاهییان ، سایر مردمان هم بودند. دلیلش هم این بار تنها بسته شدن روزنامه ای خاص نبود. دلیلش بازپس گیری حق ملتی بود که نادیده گرفته شده بود و خس و خاشاک نام گرفته بود. جنبشی برای زنده کردن جمهوریت و دموکراسی. این بار هم شبانه بوقوع پیوست. یک گروه سرباز و لباس شخصی با اجازه حراست دانشگاه به داخل کوی دانشگاه ریختند و زخم را نمک پاشیدند. درها را شکستند و اموال دانشجویان را هم از بین بردند. کاش همین ختم ماجرا بود! به جانشان هم ارج ننهادند و چند تن را کشتند. دیوارها از خون پاکشان گل گون شد. این بار از ارتفاع پایین نینداختند بلکه به ضرب گلوله از پایشان درآوردند.این بار دیگر از آن اشک و سخنان هم خبری نبود! گناهشان چیست که هربار اینگونه باید به خاک و خون کشیده شوند؟ آیا دانشجو بودن جرم است؟ کاش دیگر از ایین مسایل پیش نییاید.

یادشان گرامی و راهشان سبز باد.

دوشنبه ۲۹ ژوئن ۲۰۰۹

کجاست؟ چی شد؟ چرا این طور؟

هنوز یادم هست. آخه خیلی در خاطرم گرد و خاک روش ننشسته. مردمی غمناک که برای مدتی غم ها شون رو از یاد برده بودند و توی خیابون ها شادی و سرور به راه می انداختند.
هنوز صدای بوق و شادیشون توی ذهنم زندست. آره ، سبزها رو میگم. همونهایی که طول و عرض تجمع ها و راهپیمایی هاشون توی همه کشور ها غوغا می کرد. یا اون هایی که اومده بودن برای تغییر! تغییر چی؟ ثابت ها رو که نمیشه تغییر داد، متغیر ها هم که توسط من و تو عوض نمی شن! پس ما این وسط چه کاره بودیم؟ سیاهی لشکرها بودیم یا مالکان کشور؟شاید هم برای ماله کشی به این جا آورده شده بودیم.
اینها رو بصورت روشن نمی دونم ولی اینو می دونم که ما دنبال چیزهای مهم تری اومده بودیم نه به خاطر یک فرد. خلاصه روز موعود فرا رسید. این جای قصه رو احتمالا همه می دونن. اون شور و شوق سر و صدایی کرده بود، همه چیز رو به راه بود تا اینکه یه دفعه همه چیز عوض شد. سبز ها و زرد ها یکهو سیاه شدن و بقیه شدن رنگی.
یک نفر هم از حول حلیم افتاد توی دیگ. همه میشناسنش!
بعد اوضاع به هم ریخت ، اون هم به خاطر یه سری خس و خاشاک که به دنبال احقاق حقشون بودن. این بار سبز ها و زرد ها رو مجبور به سیاه پوش شدن کردند، با چی؟
"گلوله"
چهرش هنوز تو خاطرم هست وقتی کف خیابون یه چهر راه یا بهتر بگم "یه کوچه تنگ و باریک" در خون شکفت. قاتل هم احتمالا توی جمعیت بعدا پیدا میشه ! البتع اگه از خارجی ها نبوده باشه!کاش فقط یکی بود. ولی به تعدادشون اضافه شد تا بعدا تنها نباشند.
یکی مسلح و یکی غمگین و خشمگین در برابرش. آخرش هم که مشخصه.
همه دیدند ولی انگار برخی ها خودشون رو به خواب زده بودند. " باید بیرحمانه ...."
مادری که با باتون مجروح شده بود یا دختری که می گریست: همه اراذل و اوباش بودند!
100 نفر ، 1000 نفر شاید هم 20.000.000 اراذل و اوباش یا همون خس و خاشاک.
مور چه داند که بر خشتی قدم می نهد یا بر دیوار عظیم هرمی معبد گونه و زیبا؟ همه را خس و خاشاک می بیند پس از عبور از چراغ جریمه می کند.
براستی آیا آن همه شور و شوق برای این سرانجام بود؟ایا آن همه همدلی برای مرگ و کشتن و گلوله بود؟آیا بدنی ناقص سزاوار این همه جریمه کردن بود؟
کاش زود تر می گذشت و دیگر این همه ریا را نمیدیدم. دیگر ناحقی را نظارگر نمیشدم و چشمانم پرپر شدن را منی نگریست. چه تلخ!کاش بروم ! به طرف آزادی، به آنجا که به خاطر رای نمی کشندت، نظرت را بر می تابند و با باتون پاسخت نمی دهند. می دانم که نباید بیش از این انتظار کشید. کاش ...

تقويم

تاريخ مرگ و ماتم است تقويم كهنه روي ميز
هر برگ آن را پاره كن ميان شعله ها بريز
بايد قلم گرفت به دست تقويم تاز ه اي نوشت
بايد كه تن نداد و رفت به جستجوي سرنوشت
هر برگ اين تقويم درد روز دروغ و شيون است
تاریخ ملت ، حضور ما در دست تو ، دست من است
بر ما هر آنچه كه گذشت تاريخ ما نبود و نيست
آغاز ما ، عمر زمين با خلقت دينا يكيست
تا كي به فكر معجزه ؟ در انتظار حادثه
سوار سرنوش تويي پشت غبار حادثه
تا كي به ظلمت گم شدن ؟ جادو شدن ، زانو زدن
خدا ندارد احتياج به نذر تو ، نياز من
تقويم درد و تفرفه ما را به عصر سنگ برد
اين قوم در خود گمشده از ذات خود شكست خورد
اين كهنه تقويم غريب تكرار تاريخ عزاست
بي ابتدا و انتهاست نگو كه شرح حال ماست
بايد جهان را تازه ديد رفت و به فرداها رسيد
براي يك آغاز نو نبايد انتظار كشيد
به اعتماد دست هم بايد گرفت از نو قلم
دوباره خط زد و نوشت از ابتدا قدم قدم
تاريخ مرگ و ماتم است اين كهنه تقويم غم است
بي ترس دوزخ يا بهشت از زندگي بايد نوشت

از پس پرده نگاه كن

از پس پرده نگاه كن ، مثل شطرنجه زمونه
هركسي مثل يه مهره توي اين بازي مي مونه
يكي مثل ماه پياده ، يكي صد ساله سواره
یه نفر خونه بدوشه ، يكي دو تا قلعه داره
يه طرف همه سياه و يه طرف همه سفيدن
رو به روي هم يه عمره ما رو دارن بازي ميدن
اونا كه اول بازي توي خونه تو من
پيش پاي اسب دشمن ، اون همه سرباز رو چيدن
ببين امروزم تو بازي ميون شاه وزيرن
هنوزم بدون حركت پشت ما سنگر مي گيرن !
تاج و تخت شاه ديروز ، در قلعه شون نميشه
به خيالشون كه اين تاج سرشونه تا هميشه
يادشون رفته كه اون شاه كه به صد مهره نمي باخت
تاج رو از سرش تو ميدون لشكر پياده انداخت
اون كه ما رو باز ميده اونه كه مهره رو چيده
اون كه نه شاه ، نه سرباز نه سياهه نه سفيده
از پس پرده نگاه كن

هم غصه

من برای تو می خونم هنوز از این ور دیوار
هر جای گریه که هستی خاطره ها تو نگه دار تو نمی دونی عزیزم حال و روزگار ما ر
وتوی ذهن آینه بشمار تک تک حادثه ها رو
خورشید رو از ما گرفتن شکره شب ستاره پیداست
از نگاه ما جرقه صد تا فانوسه یه رویاست من برای تو می خونم بهترین ترانه ها رو
دل دیوار رو بلرزون تازه کن خلوت ما رو
هم غصه بخون با من از این قفس بی مرز
لعنت به چراغ سرخ لعنت به چراغ سبز

شهر من

پشت قاب شیشه پنجره ای که شبای منو با خود می بره
جایی که گذشته هام مثل تصویر از تو قابش می گذره
پشت قاب بی نفس مثل اون پرنده که دلش گرفته تو قفس
مثل یک حقیقت رفته به باد منو با خود می بره مثل یه رویا توی خواب
شهر من ، من به تو می اندیشم نه به تنهایی خویش
از پس شیشه تو را می بینم که گرفتی مرا در بر خویش
من وضو با نفس خیال تو می گیرم و تو را می خوانم
و به شوق فردا که تو را خواهم دید چشم به راه می مانم
" تن من پاره ای از آن تن توست و قشنگ ترین شبای پر ستاره شب توست "

پنجشنبه ۲۵ ژوئن ۲۰۰۹

آزمایشی

دست نوشته های من